تبليغاتX
غریبه ای در عبور

غریبه ای در عبور

 

 

من تو را هيچوقت نمی توانم از زندگیم پاک کنم

زیرا تو پاک هستی

می توانم تو را خط خطی کنم

که در زندان خط هايم

تا ابد ماندگار ميشوی

و وقتی که نيستی

بی رنگی روزهايم را

با مداد رنگی های يادت

رنگ می زنم

در اين هستي غم انگيز

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي «دوستت دارم»

كام زندگي را شیرین مي كند

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

زندگي را

تا مرزهاي بهشت

مي لغزاند

ديگر – نازنين من

چه جاي اندوه ...

چه جاي اگر...

چه جاي كاش...

و من

اين حرف آخر نيست

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت18توسط قاصدک | |

 

 

کسی سر زده می آید

دردلت برایش جایی خالی میکنی و

همه می رنجند از اینکه جایشان تنگ شده.

صفای مجلست می شود وقبله نگاهت

کسی سر زده می آید

از قصه ی آمدن می گوید

و از افسانه ماندن

چشمهایش آئینه آینده و حرف هایش مرحم زخم های کهنه

و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می کنی و چشمهای اسمان را

 می بندی تا در این خلوت عاشقانه

دور از همه دیدگان ما شدن را تجربه کنی...

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت18توسط قاصدک | |

 

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت22توسط قاصدک | |

 

نمي خواهم از دلتنگي بنويسم ،نمي خواهم از تنهايي بنويسم، نمي خواهم از انتظار بنويسم،نمي

خواهم از خيلي چيزها بنويسم، نمي خواهم از چيزهاي تكراري بنويسم .نميدانم از چه بنويسم ؟از كدام

 لحظه و از كدام ثانيه ؟دقايقي كه با تو مي گذرد يا ساعاتي كه به تنهايي سپري ميشود ؟روزها مي آيند

و مي روند و من  هم چنان در خم يك كوچه ؟كوچه اي كه انتها ندارد ؟تمامي ندارد ؟آخرش ديده نمي

 شود نمي توانم كسي را پيدا كنم كه از پيچ بعدي برايم خبر بياورد ؟بگويد آنجا چه مي گذرد و من

سرگردان تر از قبل روزهايم را مي گذرانم...از كدام دلتنگي بنويسم كه چاره اي براي درمانش داشته

باشم ؟از كدام فاصله بنويسم كه پايي براي رفتنش داشته باشم ؟از كدام دوستي بنويسم كه وقتي مي

خواهمش باشد ؟...از كدام آشنايي بنويسم كه در كنارش حس غريبي نداشته باشم ؟دلم براي لحظه

هاي خوب دوست داشتن تنگ شده .دلم براي با تو بودن تنگ شده .دلم براي شنيدن يك جمله  درست

 و حسابي تنگ شده .دلم براي ديدن يك چهره آشنا تنگ شده .كسي كه واقعا آشنا باشد .كسي كه ...

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت23توسط قاصدک | |

 

من از تکرار آدمها خسته ام
من از آدمهای بی پروا خسته ام
من از این آروزهای پی در پی
از همه این آدمکها خسته ام
من از این کوههای شیرین
از این سبز های سر به خورشید ساییده
از آبشارهای خندان خسته ام
من از خط خطی دستمال کاغذی های رنگی
من از خاموشی رو بروی خورشید
از تو های پوچ و خالی
از قاب عکس زمین خسته ام
من از اسارت بیست و چند ساله تنم
از تک تک سلول هایم
از بدنم
از بودنم خسته ام
من از خسته بودن، خسته ام
نیامدم که بگویند دل بسته ام
من آمده ام که بگویم
با لبی خاموش
ساده
بی آرایش
بی آلایش
خسته ام، خسته ام ...
     

+نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت12توسط قاصدک | |

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني .خدا مدتهاست منتظر نگاه مهربان توست ...

+نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت19توسط قاصدک | |

 

اي پر مهر ترين كسي كه آمرزش طلبان گرد او در طواف اند.

و اي كسي كه مهرش بر كين او فزوني دارد

خدايا جايي براي نياز بردن جز در خانه ي تو ندارم

 و براي گناهانم آمرزنده ايي جز تو نيست

حاشا كه تو چنين نباشي.

اكنون اي پروردگار من اين منم كه بر در عزت و بارگاه باشكوهت

 همچون فرمان برداري ذليلانه ايستاده ام

و شرمسارانه به سان نيازمندي از تو كمك مي خواهم.

تو پاك و منزهي.از تو نااميد نخواهم شد

چرا كه در توبه را به رويم گشوده اي.

معبو د من !

از گناهانم درگذر و مرا از بيمي كه از خويش دارم ايمني ده

چرا كه تو بر هر كاري توانايي و آنچه مي طلبم بر تو آسان است.

خدايا مگر نه اينكه مي شود آنچه تو بخواهي؟

مگر نه اينكه صداي رنجور من در درگاه ملكوتي ات طنين مي اندازد

در اين شب قدر؟

خدايا بر من بخواه

بخواه كه جز درگاه تو محتاج خلقي نباشم

بر من بخواه كه فراموشت نكنم.

بخواه كه با عزت بميرم

خدايا بر جواني ما رحم فرما

و همه ي عزيزانم را سرنوشي نيك و روشن  تني سالم و دلي پاك بخش.

معبود من !

بر سر سجاده ات آخرين برگ هاي دفترم را مي نگارم

به اميد اينكه تو نور اجابتت را به قلبم بپاشي

به اين اميد كه گفته ايي نااميدان كافراند

زهراي تو گريست

٬اشكش براي دلش بود.خالص.ناب و پاك

زهرايت را درياب كه سخت محتاج نوازشت است

 

درياب كه مرداب هر لحظه او را به خود فرا مي خواند

دلم زير سنگيني باري فرسوده

دلم را درياب.

نصيبم كن كه قدري ديگر را همراهت باشم

كه بگريم٬بنالم٬بخواهم ٬

و بدانم كه تو مي شنوي و اجابت مي كني

خداوندا!

تو مي سازي تكه تكه هاي روح شكسته ام را

مرا از نو بند بزن٬با نخي كه هرگز پاره نشود.

+نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت11توسط قاصدک | |

بی قرارم بی قرارم بی قرار

   خسته ام از لحظه های انتظار

        بی قراراز این سکوت بی دلیل

             مانده ام در باغهای بی بهار

با تو خواهم گفت ای معنای عشق

   از شکوفه از شکوه چشمه سار

      با تو حرفی دارم از امیدها

            از صدای لحظه های ماندگار

تو روانی پاک تر از آبها

        سبزتر از باغهای بی شمار

+نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت15توسط قاصدک | |

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!


 

+نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت14توسط قاصدک | |

 

خدايا...پروردگارالله کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقيقت بگشايم...

خدايا... ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديری است دراين قفس زندانی است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم... خدايا! پروردگارالله ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگه دارم ... خدايا... توخود می دانی که بدترين درد برای يک انسان دور ماندن ازحقيقت خويشتن ورها شدن در گرداب فراموشی وسردرگمی است... پس تو ای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن پی ببرم تا بتوانم روزبه روز به تو که سر چشمه تمام حقيقت هايی نزديک ونزديکتر شوم...

 خدايا ... هميشه گفته ام که تو را دوست دارم ... حالا هم با تمام وجود فرياد  می زنم: خدايا .... دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم... خدايا، شرمنده ام از زيادی گناهاني که انجام داده ام، شرمنده ام. خدايا از قدر نشناسی خودم، ازاين که هرروز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم. خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد تو طلب عفو کنم. خدايا به کدامين گناه اشک شرم ازديده جاری سازم. هروقت که خواستم زبان به حمد و ثنايت بگشايم. اشک در ديدگانم جمع شد وبغض شرم  و پشيمانی ازگناهان ديگرمجال سخن گفتنم نداد.

خدايا، مرا ازاين منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده. به اين پرنده ي اسير پر و بالی ده تا خودش را ازاين قفس رهايی بخشد و طعم آزادی و رهايی را تجربه کند.  خدايا، مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای يک لحظه آنچه باشم که تومی خواهي. خدايا، چگونه   می توانم روی به سوی تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم درحالی که خود از کرده خويش آگاهم . چگونه می توانم دوست دارتو باشم در حالی که برعهد و پيمانی که با تو بسته ام وفادار نبوده ام. چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم در حالی هنوزشعله های عصيان درونم فروزان است.  بارالهی، چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسير هواهای نفسانی خويشم!

 بارالهی، توازعلاقه ی من نسبت به خودت آگاهی ومی دانی که چقدر مشتاق رسيدن به توام ولی هر وقت که تصميم گرفتم که به سوی تو بيايم گناه به سراغم آمد ومرا از تو دور ساخت. هميشه آرزويم اين بوده  که حتی برای يک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم  که تو می پسندی، ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.  بارالهی، می ترسم، از خويش و از اين سرنوشتی که درانتظار من است. از اين بيابان و شوره زاری که در پيش روی من است می ترسم. می ترسم که مرگ به سراغم بيا يد و آرزوی رسيدن به تو را اين بار او از من بستاند.  پس ای پروردگار بی همتا به لطف و کرم خويش مرا از مرداب رهايی ده و توانی ده خويشتن را  از هر چه بدی است پاک کنم.  خدايا به من فرصتی ده تا عاشق بودن تو را تجربه کنم.

 

 

+نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت22توسط قاصدک | |

 

 

همیشه راهی است برای گذشتن از دریای مشکلات

 

می توان معتقدبه معجزه بودوخوشبخت ولبریزازامید

 

واراده ای برای ساختن این امیددوردروجودخسته ازتنهایی جستجوکرد.

 

می توان درآرزوی پروازبود

 

ویک دریاکه قدرت محصورکردن آسمان راداشته باشد

 

می توان آسمانی بود

 

ویا خیس ازوجوددریاوسخت دریایی

 

می توان...

 

عاشق زندگی بود...

 

+نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت21توسط قاصدک | |

هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد .

 

 هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه دهد .

هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد .

 

 هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد .

پس ..


بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد تا ....

 

 روحت را صفا دهد .

گلهای عشق در دلت جوانه زند تا ....

 

انها را به دیگران هدیه کنی .

خاطراتت قشنگ باشد تا ....

 

 همواره به یادشان بیاوری .

لبخند بر لبانت نقش بندد تا ...

 

 شادی بیفشانی .

و ...

 

 بهاری بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست .

+نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت20توسط قاصدک | |

پروردگارابه من بياموز

 

دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ...

 

عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...

 

بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...

 

به من بياموز لبخند بزنم

 

به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...

 

 

هرگاه اینگونه شدی ادعای انسانیت و آزادی کن!!!!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت0توسط قاصدک | |

 

+نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت0توسط قاصدک | |

 

صبرکن عاطفه دلگیرشود بعد برو

 

یاکمی ازتودلم سیر شود بعد برو

 

صبرکن طفلک نوخواسته ی عاشقیم

 

زندگانی کند و پیرشود بعد برو

 

تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن

 

باش تاوقت سحر دیر شود بعد برو

 

تازه عاشق شده ام من،به دلم رحمی کن

 

صبرکن عشق زمین گیر شود بعد برو

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت1توسط قاصدک | |

 

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت2توسط قاصدک | |

 

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چینیم

خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند

زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم

بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان

صفایی بده سیمایت را

و اگر فرصت بود

کفش ها را بکن و آب بزن پایت را

غیر از این چیزی نیست

زندگی...

آینه ای شفاف است

تو اگر زشت و یا زیبایی

تو اگر شاد اگر غمگینی

هر چه هستی تو در آینه همان می بینی

شادیت را در یاب

چون گل عشق بتاب

تا در آینه هستی، گل هستی باشی

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت2توسط قاصدک | |

 

آسمان مانند لوح زندگی ماست

 

که گاهی ابرهای تیره مشکلات آن رامی پوشا نند

 

اما به یادداشته باشیم

 

همیشه وزش بادهای تندفراموشیست

 

که می توانند ابر های تیره مشکلات را پاره کنند

 

و جلوه واقعی زندگی را دوباره نمایان سازند ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت1توسط قاصدک | |

ميان همه ي جوي ها كه همراه همه ي رودها به دريا سرازير مي شدند ،

 

جوي كوچكي هيچ ميلي براي سرازير شدن به دريا نداشت!!

 

وقتي ساير جوي ها پرسيدند چرا ؟

 

 گفت : من هر چند در مقابل عظمت دريا بس ناچيز و خارم ....

 

 اما من .....

 

 گمنامي گم نشده  را بيشتر از "شهرت گم شده "دوست دارم !!!!!!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت3توسط قاصدک | |

تيک تاک ثانيه ها دست به دست يکديگر مي دهند

 

تا دقايق زندگي سپري شوند...

 

گذر دقايق لحظه لحظه هاي عمر را ورق مي زنند...

 

آري ...

 

زندگي فرياد مرگ ثانيه هاست

 

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت2توسط قاصدک | |

 

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

 

 يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

 

يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،

 

 چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

 

ما همه همسفريم...

 

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت1توسط قاصدک | |

+نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386ساعت0توسط قاصدک | |

 

 

 

 

به نام خدا خالق انسان .


 به نام انسان خالق غم ها .


 به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها .


 به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها .


 به نام قلب ها ايجاد گر عشق و


 به نام عشق زيباترين خطاي انسان.

+نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت14توسط قاصدک | |

 

 

اي کاش...

 

اي کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد

 

اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد

 

اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود

 

اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود

 

اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد

 

اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد.

 

 

 

 

 


 

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت3توسط قاصدک | |

 

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

 

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

 

زندگي رودي است جاري هر که آمد

 

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

 

قاصدک , اين  خانه به دوش

 

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ...

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت3توسط قاصدک | |

 

 

 

چيست در انجم رخشان فلك


چيست در جنبش اين گوي مدور كه زمينش خواني


چيست در سايه ابر انبوه


كه زند بوسه بر آن قله ي كوه


چيست در نعره سيل


كه خروشنده به دريا ريزد


چيست در گرد شتابنده


كه از دامن صحرا خيزد


چيست در بهت و سكوت


چيست در پرده ساز ملكوت


گر شنيدي تو


"مناجات درختان را هنگام سحر"


نيست اينها همه جز ذكر عبوديت (او)


همه از اوست كه مي انديشند


همه از اوست كه :


در رقص و قيامند و قعود

 

آري ، آري


آفرينش همه تسيبح خداوند دل است .

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت3توسط قاصدک | |

 

 

 

يادمان باشد اگر شــــاخه گلي چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پــر پروانه شکستن هــــــنــر نيست

گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق

جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نکنيم

يادمان باشد از امروز خطائي نکنيم

گر در خود شکنيم هيـچ صدائي نکنيم

 

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت3توسط قاصدک | |


 

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت1توسط قاصدک | |

 

 

 

براي آنان که ازپروازچيزي نمي فهمند

  هيچ گاه اوج مگير

چون...

 درنظرشان کوچکتر مي شوي...

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت1توسط قاصدک | |

 


خدا همين نزديکيست...

خداوند گاهي در خانه دل آدم  را باز مي کند و خود را آشکارا نشان مي دهد.

اما به جا آورده نميشود

گاهي با ديدن يک غروب دل انگيز ويا يک روز غمبار پاييزي

ناگهان پنجره  دلمان باز مي شود

امابر مي خيزيم و دوباره پنجره را ميبنديم

خداوند بارها و بارها در کنار ما و با ما گام بر داشته است
 
, نگاه در نگاهمان دوخته است

به ما لبخند زده است

دست خود را بر شانه هايمان گذاشته است

در اتاقمان نشسته است

با ما سخن گفته است

اما ما او را به جا نياورده ايم و گذشته ايم

او گاهي در سيماي يک دوست کتابي به دستمان  مي دهد و مي گذرد

او با صد هزار جلوه بيرون مي آيد تا تو او را ببيني

اما...

+نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت0توسط قاصدک | |