تبليغاتX
غریبه ای در عبور

غریبه ای در عبور

 

خدايا...پروردگارالله کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقيقت بگشايم...

خدايا... ياريم کن که مرغ خسته دلم راکه ديری است دراين قفس زندانی است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم... خدايا! پروردگارالله ياريم کن که شوق پروازراهميشه درخود زنده نگه دارم ... خدايا... توخود می دانی که بدترين درد برای يک انسان دور ماندن ازحقيقت خويشتن ورها شدن در گرداب فراموشی وسردرگمی است... پس تو ای کردگار بی همتا مرا ياری کن که به حقيقت انسان بودن پی ببرم تا بتوانم روزبه روز به تو که سر چشمه تمام حقيقت هايی نزديک ونزديکتر شوم...

 خدايا ... هميشه گفته ام که تو را دوست دارم ... حالا هم با تمام وجود فرياد  می زنم: خدايا .... دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم... خدايا، شرمنده ام از زيادی گناهاني که انجام داده ام، شرمنده ام. خدايا از قدر نشناسی خودم، ازاين که هرروز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم. خدايا چه بگويم ازکدامين گناهم نزد تو طلب عفو کنم. خدايا به کدامين گناه اشک شرم ازديده جاری سازم. هروقت که خواستم زبان به حمد و ثنايت بگشايم. اشک در ديدگانم جمع شد وبغض شرم  و پشيمانی ازگناهان ديگرمجال سخن گفتنم نداد.

خدايا، مرا ازاين منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده. به اين پرنده ي اسير پر و بالی ده تا خودش را ازاين قفس رهايی بخشد و طعم آزادی و رهايی را تجربه کند.  خدايا، مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای يک لحظه آنچه باشم که تومی خواهي. خدايا، چگونه   می توانم روی به سوی تو بياورم و زبان به حمد و ثنايت بگشايم درحالی که خود از کرده خويش آگاهم . چگونه می توانم دوست دارتو باشم در حالی که برعهد و پيمانی که با تو بسته ام وفادار نبوده ام. چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم در حالی هنوزشعله های عصيان درونم فروزان است.  بارالهی، چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسير هواهای نفسانی خويشم!

 بارالهی، توازعلاقه ی من نسبت به خودت آگاهی ومی دانی که چقدر مشتاق رسيدن به توام ولی هر وقت که تصميم گرفتم که به سوی تو بيايم گناه به سراغم آمد ومرا از تو دور ساخت. هميشه آرزويم اين بوده  که حتی برای يک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم  که تو می پسندی، ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.  بارالهی، می ترسم، از خويش و از اين سرنوشتی که درانتظار من است. از اين بيابان و شوره زاری که در پيش روی من است می ترسم. می ترسم که مرگ به سراغم بيا يد و آرزوی رسيدن به تو را اين بار او از من بستاند.  پس ای پروردگار بی همتا به لطف و کرم خويش مرا از مرداب رهايی ده و توانی ده خويشتن را  از هر چه بدی است پاک کنم.  خدايا به من فرصتی ده تا عاشق بودن تو را تجربه کنم.

 

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

همیشه راهی است برای گذشتن از دریای مشکلات

 

می توان معتقدبه معجزه بودوخوشبخت ولبریزازامید

 

واراده ای برای ساختن این امیددوردروجودخسته ازتنهایی جستجوکرد.

 

می توان درآرزوی پروازبود

 

ویک دریاکه قدرت محصورکردن آسمان راداشته باشد

 

می توان آسمانی بود

 

ویا خیس ازوجوددریاوسخت دریایی

 

می توان...

 

عاشق زندگی بود...

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد .

 

 هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه دهد .

هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد .

 

 هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد .

پس ..


بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد تا ....

 

 روحت را صفا دهد .

گلهای عشق در دلت جوانه زند تا ....

 

انها را به دیگران هدیه کنی .

خاطراتت قشنگ باشد تا ....

 

 همواره به یادشان بیاوری .

لبخند بر لبانت نقش بندد تا ...

 

 شادی بیفشانی .

و ...

 

 بهاری بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست .

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


پروردگارابه من بياموز

 

دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ...

 

عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...

 

بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...

 

به من بياموز لبخند بزنم

 

به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...

 

 

هرگاه اینگونه شدی ادعای انسانیت و آزادی کن!!!!

 

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

صبرکن عاطفه دلگیرشود بعد برو

 

یاکمی ازتودلم سیر شود بعد برو

 

صبرکن طفلک نوخواسته ی عاشقیم

 

زندگانی کند و پیرشود بعد برو

 

تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن

 

باش تاوقت سحر دیر شود بعد برو

 

تازه عاشق شده ام من،به دلم رحمی کن

 

صبرکن عشق زمین گیر شود بعد برو

 

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی از آن کوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

زندگی چون گل سرخی است

پر از خار،پر از برگ،پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چینیم

خار و عطر و گلبرگ، هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند

زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم

بنشین بر لب آب، عطش تشنگی ات را بنشان

صفایی بده سیمایت را

و اگر فرصت بود

کفش ها را بکن و آب بزن پایت را

غیر از این چیزی نیست

زندگی...

آینه ای شفاف است

تو اگر زشت و یا زیبایی

تو اگر شاد اگر غمگینی

هر چه هستی تو در آینه همان می بینی

شادیت را در یاب

چون گل عشق بتاب

تا در آینه هستی، گل هستی باشی

 

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

آسمان مانند لوح زندگی ماست

 

که گاهی ابرهای تیره مشکلات آن رامی پوشا نند

 

اما به یادداشته باشیم

 

همیشه وزش بادهای تندفراموشیست

 

که می توانند ابر های تیره مشکلات را پاره کنند

 

و جلوه واقعی زندگی را دوباره نمایان سازند ....

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


ميان همه ي جوي ها كه همراه همه ي رودها به دريا سرازير مي شدند ،

 

جوي كوچكي هيچ ميلي براي سرازير شدن به دريا نداشت!!

 

وقتي ساير جوي ها پرسيدند چرا ؟

 

 گفت : من هر چند در مقابل عظمت دريا بس ناچيز و خارم ....

 

 اما من .....

 

 گمنامي گم نشده  را بيشتر از "شهرت گم شده "دوست دارم !!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


تيک تاک ثانيه ها دست به دست يکديگر مي دهند

 

تا دقايق زندگي سپري شوند...

 

گذر دقايق لحظه لحظه هاي عمر را ورق مي زنند...

 

آري ...

 

زندگي فرياد مرگ ثانيه هاست

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

 

 يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

 

يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،

 

 چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

 

ما همه همسفريم...

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

 

 

به نام خدا خالق انسان .


 به نام انسان خالق غم ها .


 به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها .


 به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها .


 به نام قلب ها ايجاد گر عشق و


 به نام عشق زيباترين خطاي انسان.

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

اي کاش...

 

اي کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد

 

اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد

 

اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود

 

اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود

 

اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد

 

اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد.

 

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

 

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

 

زندگي رودي است جاري هر که آمد

 

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

 

قاصدک , اين  خانه به دوش

 

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ...

 

 

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

 

چيست در انجم رخشان فلك


چيست در جنبش اين گوي مدور كه زمينش خواني


چيست در سايه ابر انبوه


كه زند بوسه بر آن قله ي كوه


چيست در نعره سيل


كه خروشنده به دريا ريزد


چيست در گرد شتابنده


كه از دامن صحرا خيزد


چيست در بهت و سكوت


چيست در پرده ساز ملكوت


گر شنيدي تو


"مناجات درختان را هنگام سحر"


نيست اينها همه جز ذكر عبوديت (او)


همه از اوست كه مي انديشند


همه از اوست كه :


در رقص و قيامند و قعود

 

آري ، آري


آفرينش همه تسيبح خداوند دل است .

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

 

يادمان باشد اگر شــــاخه گلي چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پــر پروانه شکستن هــــــنــر نيست

گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم

يادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق

جز براي دل مــحبوب دعـــــائي نکنيم

يادمان باشد از امروز خطائي نکنيم

گر در خود شکنيم هيـچ صدائي نکنيم

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |



 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

 

براي آنان که ازپروازچيزي نمي فهمند

  هيچ گاه اوج مگير

چون...

 درنظرشان کوچکتر مي شوي...

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 


خدا همين نزديکيست...

خداوند گاهي در خانه دل آدم  را باز مي کند و خود را آشکارا نشان مي دهد.

اما به جا آورده نميشود

گاهي با ديدن يک غروب دل انگيز ويا يک روز غمبار پاييزي

ناگهان پنجره  دلمان باز مي شود

امابر مي خيزيم و دوباره پنجره را ميبنديم

خداوند بارها و بارها در کنار ما و با ما گام بر داشته است
 
, نگاه در نگاهمان دوخته است

به ما لبخند زده است

دست خود را بر شانه هايمان گذاشته است

در اتاقمان نشسته است

با ما سخن گفته است

اما ما او را به جا نياورده ايم و گذشته ايم

او گاهي در سيماي يک دوست کتابي به دستمان  مي دهد و مي گذرد

او با صد هزار جلوه بيرون مي آيد تا تو او را ببيني

اما...

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

زيباترين قلب ...

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب

 را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم

 بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق كردند كه قلب

 او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.

مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود

 پرداخت.ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي

 قلب من نيست؟

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام

 مي تپيد، اما پر از زخم بود قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي

 جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند

 وگوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط

 شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با

 نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد

 چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي

 كني....

قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي

است.؟

 پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم

را با قلب تو عوض نمي كنم.مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من

 عشقم را به او داده ام؛

من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از

 قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده

 ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم

 دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب

 خود به من نداده اند.

اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند

 كه داشته ام.

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه

 من در انتظارش بوده ام، پر كنند.پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي

 چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد.

 در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت.

 از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد

 تقديم كرد.

 پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود

 را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.

زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

آن گاه...


که ضربه هاي تيشه ي زندگي را


برريشه ي آرزوهايت


حس مي کني


بخاطربياور...


که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستاره هاست.

 

+ نوشته شده در توسط قاصدک |


 

 

 

دوري ، عشق را شدت مي بخشد و ن